ّّ## خورشید جاودانی ##

 

 

 
برگ زردبرگ زرد

                                                 

 

 

در صبح آشنایی شیرین مان ، تو را

گفتم که مرد عشق ، نئی ، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود

 

  

 

میخواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

 

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دلشکسته به خاکم نیفکنی

 

 

 

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود ؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود ؟

 

 

تورفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من را از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

 

 

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من چرا عشق تو را نیز می برم

عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ است

خورشید جاودانی دنیای دیگرم

 

 

 

                 بهاربیست                   www.bahar20.sub.ir        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

عزیزم من همیشه سر میزنم باور کن فقط گاهی نظر نمیدن[لبخند]لینکت کردم[گل]

رهرو

سلام عزیز ممنونم که خبرم کردی. با آدرس جدید لینکت کردم. شعرهای قشنگ و زیبایی رو نوشتی. تا سلامنی دیگر یا حق [خداحافظ] [گل]

فرهاد

سلام منم لینکت میکنم ولی با چه نامی ؟؟؟؟؟؟؟ بیا بهم سر بزن منتظرم هان

شعیب صفری

سلام. بازم یه گلایه تازه از فصل گلایه!!! اما این یکی شیرینه و البته خیلی آموزنده[گل][چشمک][لبخند]

عبدالعاصی

سلام عزیز من 2 باره آپم هر روز با یک طنز جدید

معشوق همینجاست

سلام مهسا خانم ؛ دستور شما اطاعت شد و بار دیگر با نام شب تنهایی لینک شدید . یا علی مدد .[گل]