ضد حال

آخه خدا رو خوش میاد......خمیازه

 

ساعت 5 صبح خوابیدم 6 بیدارم کردند که برو دختر خالت امتحان داره برسونش ....خمیازه

گریه   گریه     گریه    گریه   کارد میزدین خونم درنمیومد ، خدانکنه من خوابم بیاد و

مجبور بشم بیدار شم ..... کلافه

 

تو راه برگشت خواستم حال خیلیا رو بگیرم و بیدارشون کنم ، که لااقل تو غم من شریک

بشن اما یا بیدار بودن یا .... خجالت  

نمیگم ضایع شدم ، میگم ضد حال خوردم افسوسنیشخند

 

دیگه از مجبوری اومدم اینجا تا وبلاگمو بیدار کنم، زورم به این که میرسه نه؟!شیطان

 

هاااااااان ؟ چی؟؟؟؟؟؟ دیوونه ؟؟؟     هیپنوتیزم

 

نه .ساکت

 

باور کنید در سلامتی کامل مغز و اعصاب به سر میبرم .ابلهزبانقهقهه

 

 تازه اگه هم باور نمی کنید که من سالمم بیاین از داداش شعیبم بپرسید  مژهچشمک  

 

داداشی بیا به اینا بگو که من دیووووووونه نیستم فرشته

 

 

 

 

/ 10 نظر / 9 بازدید
اسحاق بندری

سلام این اولین دیدار من از این وبلاگ است. شما را با نام"شبهای تنهایی" لینک کردم.

ارش

سلام بچه محل چتوری اگه سربازی میرفتی آرزو میکردی یه روز ساعت 6 بیدارت کنن ای تنبل .... ای تنبل[گل]

شعیب صفری

سلام [گل] آجی دارم مثل دسته گل[گل] کی جرات داره بگه دیووونه شده ها[عصبانی] آجی مون اینقدر خوبه که خواست ضد حال بزنه کلی حال داد!! [قهقهه][زبان][ماچ]

ریحانه

خداييش كه چقدر اعصاب ميتركونه وقتي در عالم هپروت خوابي و واسه خودت خوشي و فارغ از اين دنياي پوچي يهويي با يه صدايي پرت بشي توي اين دنيا حس بديه خيلي بد. چه عجب خانومي از شعر نوشتن تنها دست كشيدي و يه بار واسه ما از خودت نوشتي. خوشحالم.

پرویز

[گل]نه آبجی مهسا داداش شعیب هم که نگه ما که میدونیم خوب توی این شرایط آدم قاطی میکنه دیگه[چشمک]

hadi

سلام...... واااااا چه کارهای سختی از داداشت می خوای هااااااا.... یعنی میگی دروغ بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارش

دلم برای خودم تنگ شده ... دلم برای روز های شاد تنگ شده... دلم برای خنده هایی که به گوش اسمان هم میرسید تنگ شده ... دل من خسته شده... مرغ پر بسته شده ...دوبار به خاطر تو چشمان منتظرم بارانی شده.... چشمانی که هر روزمثل امروز به امید دیدنت باز شده...و شب ها با هزاران دلتنگی به امید دیدنت حتی در رویا بسته میشه... رویاهایی که خیلی وقته تبدیل به کابوس شده...کابوس هایی که سوهان این روح شده ... روحی که از بودن با تو نا امید شده... امیدی که چند روزیست به دفتر خاطراتم سپرده شده چون امیدم نا امید شده.... دفتر خاطراتی که از روز های غمگینم پر شده... امیدی که تنها چراغ راهم بود... تنها انگیزه برای تحمل این روز های زشت بود... روز هایی که انگار تمامی نداره... مثل عشق من به تو که پایانی نداره ...عشقی که ندیدیش...چشماتو بستیو ازش گذشتی... عشقی که پاک بود...مثل چشمای تو بی گناه بود... چشمایی که از من دریغ کردی...چشمایی که رو به اشکای من بستیش .. ولی نمیدونستی که با بستشون دفتر زندگی منو هم برای همیشه بستی...با بستشون تنها فانوس امیدم رو هم خاموش کردی... ریسمانی که منو به این دنیای زشت متصل کرده بود رو قطع کردی... منو خیلی را

ارش

دلم برای خودم تنگ شده ... دلم برای روز های شاد تنگ شده... دلم برای خنده هایی که به گوش اسمان هم میرسید تنگ شده ... دل من خسته شده... مرغ پر بسته شده ...دوبار به خاطر تو چشمان منتظرم بارانی شده.... چشمانی که هر روزمثل امروز به امید دیدنت باز شده...و شب ها با هزاران دلتنگی به امید دیدنت حتی در رویا بسته میشه... رویاهایی که خیلی وقته تبدیل به کابوس شده...کابوس هایی که سوهان این روح شده ... روحی که از بودن با تو نا امید شده... امیدی که چند روزیست به دفتر خاطراتم سپرده شده چون امیدم نا امید شده.... دفتر خاطراتی که از روز های غمگینم پر شده... امیدی که تنها چراغ راهم بود... تنها انگیزه برای تحمل این روز های زشت بود... روز هایی که انگار تمامی نداره... مثل عشق من به تو که پایانی نداره ...عشقی که ندیدیش...چشماتو بستیو ازش گذشتی... عشقی که پاک بود...مثل چشمای تو بی گناه بود... چشمایی که از من دریغ کردی...چشمایی که رو به اشکای من بستیش .. ولی نمیدونستی که با بستشون دفتر زندگی منو هم برای همیشه بستی...با بستشون تنها فانوس امیدم رو هم خاموش کردی... ریسمانی که منو به این دنیای زشت متصل کرده بود رو قطع کردی... منو خیلی را

ارش

پنجره هارا باز کن شاید هنوز هم دیر نیست . شاید برای پذیرش عشق دیگر دلت از سنگ نیست . شاید باز هم بتوان عاشق شد . خندید . زندگی کرد . شاید باز هم بتوان پشت این کوه های تاریکی طلوع خروشید را دید . شاید بتوان از میان این قطره های پاک باران اشک خداراهم دید شاید بتوان از میان گل های مصنوعی گلی از جنس عشق را هم دید سخته میدانم اما باید رفت جاده ی پر پیچ وخم زندگی را میگویم . سخته میدانم تلاش برای رسیدن به ارزو های دست نیافتنی منم خسته ام از این ارزو های دور از من . رسیدن به تو از انس گرفتن یک پروانه با یک گل مصنوعی هم سختر است از خاموش نشدن یک شمع در مسیر باد هم سخت تر است اما من این سختی ها را از سر راهم با عشق تو برمیدارم با دیو قصه ها به عشق رسیدن به تو میجنگم دروازه های ناامیدی را با امید تو میشکنم غرور را به خاطر تو زیر پا میگذارم ترسم را برای نبودنت در گوشه ای از ذهن مغشوشم میگذارم و به تو نگاه میکنم و به این می اندیشم که چه قدر سخته انتظار. چقدر سخته تنهایی .چقدر سخته در میان انبوهی از انسان ها باشی و باز هم احساس تنهایی کنی چقدر سخته بی پشتوانه بر روی لبه تیغ تردید راه رفتن و چقدر سخته بی تو زنده بود

pesarezaminy

سلام عزیزم خوبی مرسی که بهم سر زدی واقعا خوشحالم کردی راستی من امروز وبلاگ و به روز کردم خوشحال میشم نظرت و بدونم به هر حال مواظب خودت باش از راه دور می بوسمت منتظرتم بای [قلب][ماچ]