حافظ

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینم

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد بود

لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم

لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران

منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم

 

 

دل نوشت: سپاس دوست مهربانم که برای این آشفته حال تفإلی به حافظ زدی.

/ 1 نظر / 9 بازدید
ميشناسيم

حافظ به خيال خود ما فال ز اوگيريم اما من و مه دانيم در لق لقه در گيريم