ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

 

 

( عزیز ) این نامه را در پایان روزی برایت مینویسم که غروبش بطور وحشتناکی غم انگیز

است، و آهنگ قلب محزونم ، غم انگیز تر از غروب . 

برای آنچه بناست در این نامه به تو بنویسم بهیچگونه سوگندی احتیاج ندارم .

برای اینکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است هم مسیح مصلوب .

هنگام نوشتن این نامه احساس میکنم که سرتاسر وجودم زندان دور افتاده ایست از

مستی امید واخورده.. و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از آرزوهای عاصی..  

     گوش کن ، (عزیز) ! دلم میخواست هنگام نوشتن این نامه ، بلافاصله بعد از نوشتن

نام تو ، کلمه ای دیگر اضافه کنم . کلمه ای که سرتاسر زندگی از یاد رفته ی من در آن

خلاصه میشود : کلمه « من » ... دلم میخواست به خود حق میدادم تو را (عزیز من ) خطاب

کنم .. دریغا که نمیتوانم ...   اما در این لحظه ای بخصوص توانستن مطرح نیست - برای

نخستین بار بگذار خواستن منهای توانستن هم امکان پذیر باشد...

بنابراین (عزیز) من ! کاش میدانستی که انگیزه ی نوشتن این نامه ، شیون شبانه ی قلب من

است.. قلب من امروز غروب.. همین چند لحظه پیش - سکوت خود را شکست.. و با من با

دیده ی گریان گفت که .. چند ماهی است از قلب تو ، آبستن است ! تعجب نکن ، (عزیز)..

قلب مردها مثل خودشان از لحاظ جنسی مرد است . و قلب زن ، زن .. و بنابر این نامه مال

من نیست ! نامه ی یک قلب شکسته است.. یک قلب شکسته ی آبستن..

(عزیز) ! فکر میکنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه میتواند باشد ؟ جز آن ( هیچ )

همه چیز شکن مقدس که خوراکش ، شیرین ، سرشک است.. آن فرزند نامرئی شب زفاف

قلبها که نامش در قاموس شب زنده داران ناکام « عشق » است.

میدانی یعنی چه (عزیز) : امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت

شده ام شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم ، این احساس پنهانی

هرگز قلبم را تکان نمی داد.. اما چه کار کنم که همزمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر ،

شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام ، بیداد کرد..  مردها ، (عزیز) من ، در چهار

چوب عشق و محبت ، بوسعت غیر قابل تصوری ، نامردند . برای اثبات کمال نامردی

مردان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده یک زن احساس میکنند

که مردند !..

تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده ، پست تر  و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر و تو

سری خورده تر از یک زندگی اسیر ، گداتر از همه ی گدایان سامره پوزه بر خاک و دست

تمنا به پیش ، گدایی عشق میکنند... اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن ، راحت شد ،

یکباره به یادشان می افتد که خدا مرادشان آفریده !... و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت

نامردی جستجو میکنند ، در شکنجه دادن قلب و بزنجیر کشیدن یک زن اسیر ...  

(عزیز) من ! ازینکه تو را نامرد خطاب میکنم ، ناراحت نباش چه مانعی دارد که برای

نخستین بار تو را با ( خود ) تو آشنا کنم،!  

اگر بخاطر داشته باشی ، ... سال پیش بود که بر حسب سماجت تو ، با یکدیگر آشنا شدیم...

من بر حسب یک قانون اجتماعی مناسب دیدم با جوانی که لااقل ... سال از خودم بزرگتر است!

دوستی کنم . یه رابطه ی خوب... اما باختم !

من تا 20 سالگی جز تحت تاثیر رویای فردایزندگی ، هرگز بخاطر هیچ چیز ، بخاطر

هیچکس ، با هیچ بوسه ای ، در هیچ آغوشی ، از فرط شوق نلرزیده بودم ...

در حالی که مطمئنم تو را ، سالها پیش از دیدار من در خیلی از شبهای خوش گذرانی ،

کسانی که حتی عاشق تو نبودند... با تمام روح ولگردت ، با همه ی سلولهای بدنت ،

لرزانده بودند .

و بدینوصف از همان نخستین روزهای آشنایی هر بوسه و احساسی که بین ما رد و بدل

میشد زلزله ای در ارکان وجود من بوجود می آورد ... در حالیکه برای تو .. داستان مبتذلی

بود که برای تجدید خاطرات گذشته و ایجاد خاطرات تازه ، تکرار میشد !

 

  (عزیز) ! سوگند به هرچه قلب گرم است و هرچه سینه ی سرد...

به همه ی اقیانوس های ثابت ، نسیم های ثامت ، به سرشک قلوب منتظر ، به هوسهای

ولگرد..، با احترام یک زن به یک مرد تمنا شکن عجز ناپذیر ، به نفرت یک زن نسبت به

عجز یک مرد .. بهرچه زیبایی در بسیط طبیعت هست ، بهر چه طبیعت زیباست..

به نامردی همه ی قلبهای شکیبا ، و جلال و مردانگی هر چه قلب ناشکیباست ..

بهرچه ایمان داری سوگند ، در کمال احتیاج به عشقی که به من نداری ، آنقدر امشب

احساس کینه ، نسبت به تو میکنم که اگر قدرت میداشتم قلب ساده ی بدبختم را که این چنین

احمقانه تو را از من میخواهد در تک سینه زنده بگور میکردم...  هرکسی برای نقاط ضعف

خود ، از می مدد میخواهد.. عشق تو نسبت به من - همان طور که ثابت شد -

هوسی بیش نبود . من هم امشب برای تقویت کینه ام ، بوسعت نفرتی که نسبت به هرچه

مرد است و مردانگی دارم ، مشروب خورده ام ! چکار می توانستم بکنم ؟!

آخر اگر مست نمی کردم  چگونه میتوانستم به تو بگویم............................. 

 

        من بدبخت ، شاااااااااااااااااااید گیرم فردا با مردی دیگر ازدواج کردم ، کافیست که یکبار

نام تو را اشتباها ببرم.. تمام شد و رفت. 

 

  (عزیز) ! اشکهای سرگردان بیچاره ام کردند .. دیگر قدرت نوشتن ندارم ..

نامه ام را که انعکاس  واپسین طپش قلب یک احساس ناکام است ، تمام میکنم . 

برای تو هرگز روز بد نمی خواهم ، برای اینکه بالاخره زمانی دوستت میداشتم...


 

          __________________________________

 

تصمیم گرفتم واسه بابام بنویسم اون بخونه بهتره تا اینجا..

چون اینجا خیلیا زود قضاوت میکنن و در نتیجه حالم بیشتر گرفته میشه . 

  خیلی حرفارو نمیشه زد...

 

 

 

پی نوشت 1 = به جای اسم : * (عزیز)

 

 

پی نوشت 2 = نامه برگرفته از کتاب کارو (* عشق من بعد از صادق هدایت )

 

پی نوشت 3 = خواهشمندیم اینجا کسی کسی امر به معروف و نهی از منکر نکند که

گوش ما ازین حرفها پر است.

 

 

پی نوشت 4 = با این وضعیت سگی بودن روح و جسم ، چند روز دیگه باید برم رشت ؛

شروع ترم 2...

 




نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٠ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak