ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

کاش از نوشتن گریزی بود

 و به جای قطاری از کلمه و کوهی از جمله می توانستم

مقصودم را با یک آه بیان کنم ؛

آه کاش که می توانستی حرفهای دلم را از پشت شیشه های

 مه گرفته آن بخوانی . دیگر بس است ؛

چقدر صوت و صدا ، چقدر طنین کلمات ناتوان از پشت

دفترهای ناپیدا من از دویدن به هر سو ، من از هلهله و هیاهو

 خسته ام . کاش هیچ وقت با کلمه ها آشنا نمی شدم و مجبورم

 نمی کردن به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم

کاش هر وقت حرفی برای گفتن داشتم چون غنچه می شکفتم ،

 چون ابر می باریدم ، چون شعله سرکش میشدم

و یا پروانه وار در آتش می سوختم .

 وقتی که اشک هست و برق چشم و وسعت لبخند و تپیدن قلب

و بی تابی روح ؛ دیگر چه نیازی به حرف زدن است .

 در سکون و چرخش گیج و گنگ این همه صدا سبز شدن و

 زرد شدن دنیا ازدحام آرزوهای برزخی و در دستهایی که

هر روز از دوزخ برمیگردند می توان هزاران کلمه سپید را

دید ، که بوی بهشت میدهند. می توان ، با سکوت هر روز تو

را سرود و بهترین شاعر دنیا بود .

 

              بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۳ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak