ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

من همه ی گذشته ام را کشته ام.

از همه چیز جدا شده ام .


بین چهار دیواری اتاقم گاهی آنقدر تنها میشوم که

صدای ترک خوردن جمجمه ام را میشنوم.

همه ی من پشت سکوت خاکستری نگاهم خلاصه می شود.

می ماند موزیک و ودوستانی که عکس هایشان چشمانم را خیس می کند.

برای من نه سنت مقدسی باقی مانده و نه سوالی با یک جواب مشخص.

من حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارم. نه آهنگ هایی که پشت گردنم را میلرزانند

و نه لحظه های با تو بودن را.


بیشتر از هر چیزی دلم مسافرت میخواهد به جایی که تخت های سفید

نرم داشته باشد و سکوتی عجیب پر از راز...

و شاید جزیره ای دور افتاده خالی از سکنه...

آیا نقطه ای برای پایان این خطوط ممتد وجود دارد؟!

 

 

      ___________________________________________________________

 

پ.ن :  دوستان نزدیک سیاه بپوشید که روحم مرد.


تشییع جنازه و تلقینو ..... ازین مزخرفات هم نداریم.


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak