ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

از چه بنویسم ، از عبور سرد نسیم یا از رقص برگهای زرد،

 دیگر پنجره ها هم از عطر یاسها بی نصیبند

 و گل خشکیده نرگس از روی ایوان به زمین می افتد؛

 کاش میدانستی وقتی آمدی سکوت پاییزی را شکستی ،

 و پایان بخش خواب یلدایی اقاقی ها بودی کاش میدانستی

وقتی آمدی نوید تولد را به برگهای نارنجی احساس ، دادی.

ای که در تاریکی و ظلمت شب صادقانه به ناله هایم گوش

دادی و دستان خالیم را لبریز از رحمت خود نمودی ای که

آموختی همیشه به یادت باشم و لحظه ای از یادت غافل نشوم

 و گاه و بیگاه در خانه ات را بکوبم، پناهم باش و چراغ

روشنت را از من دریغ مدار ! در بن بست زندگی ،

 های و هوی عقل را به سکوت وا میدارم و از چشمه ی

احساس دستی به نیرومندی معجزه ، یاریم میکرد تا رویاهایم

را رنگ واقعیت بزنم.

 در این سنگینی سکوت دوست دارم با مهتاب حرف بزنم و

آسمان با من همراه شود و فرشته ها دعاهایم ، که همانا

رسیدن به توست را به آن سوی ملکوت تا هفتمین آسمان بالا

ببرند و باران ، دلتنگی ام را بشوید و خالی شوم .

 ای توبه پذیر مهربان ای خدای بزرگ نیازم را اجابت کن،

اگر چه دوزخی ام و چیزی جز باد در دست ندارم.

 اما تو را دارم و دوست میدارم و بهشت گمشده ام را در

 چشمان تو می جویم و در حرفهایت که به رنگ وحی و

عطش از کنارم عبور میکنند اقامت میکنم ؛

در غیبت تو هزاران عشق دست نخورده ، صدها افسانه

ناگفته می ماند. اگر چه پیراهنم را از شعله های دوزخ یافته ام

 اما عطر بهشتی تو در تک تک سلولهایم خانه دارد .

 اگر چه یک علف هرزم اما اگر صبحگاهان صدایم کنی از

پشت درختهای نارون قد می کشم و لاله وار

 به سوی تو می آیم .

 

 

ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸٧

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۳ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak