ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

 

 

 

زبانم را نمی فهمی، دردم را نیز...!

 چه بگویم با تویی که هیچ ام را نمی فهمی؟!

مگر آدم چه دارد جز زبان؟  گاهی زبانی پر ز حرف گاهی زبانی پر سکوت...!

سکوتم را گاه خوب معنا میکنی و حرفم را تا به دهان آورم در آینه می شنویش!

و دردم... از دردم چیزی نگویم بهتر است،که تو چه می دانی از درد...

درد من...؟!

نگون بختی یا که خوشبختی، نمی دانم !  تو از دیگر نفهمان بیشتر فهمی !

پس می گویم به تو...تویی که ایستاده ای در کوچه بن بست،رو به یک طرف

کردی و می گویی تمام شد...راهی نیست!!!

اما نگاهی پشت سرت انداز...راه باز است!

گرچه باز می گردی اما آزاد می شوی از کوچه بن بست و

 راه برای رفتن بسیار است!

اما راه را می توانی پیدا کنی؟ تویی که چند قدم جلوتر از خود را نمی بینی!

به کدام راه می خواهی بروی؟  نکند باز به بن بست ؟!

سرت را بالا بگیر...به سنگ ریزه کف خیابان خیره نشو!

 تمام خیابان را ببین...

تا آنجا که می توانی ببین و سریع تر پیش برو...

 جایی به تو خواهم پیوست!

 

 

قتل نوشت :  میخوام اون یه ذره احساسی هم که واسم مونده رو بکشم .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak