ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

تو می آیی، یقیین دارم که می آیی.

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند ،

 تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛ پشیمان هم . . .

 دو دستت التماس آمیز می آید به سوی من ،

 ولی پر میشود از هیچ دستی، هیچ دستی ، دست گرمت را

 نمی گیرد. صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه ، به

فریادی مرا با نام می خواند و می گویی که اینک من ،

سرم بشکن ، دلم را زیر پا له کن ولی برگرد . . .

 همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها ، دورنگی ها ،

جدایی ها بروی صورتم بشکن مرو ای مهربان من ،

 که من دور از تو تنهایم ! ولی چشمان پرمهری دگر بر چهره

 ی مهتاب مانند نمی ماند، لبانی گرم با شوری جنون انگیز

نامت را نمی خواند دگر آن سینه ی پر مهر ، آن سد سکندر

نیست که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی!

 تو می آیی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر ،

 بروی تو نمی افتد؛ هراسان ، هر کجا ، هرگوشه ای برق

نگاهت را نمی پاید، مبادا بر نگاه دیگری افتد دو چشم من ،

 تو را دیگر نمی خواند؛ به شوقی دلکش و شیرین و تو هر

چند باری در چشمهایت جستجو باشدسراب آرزو باشد و

لبهایت ، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشنی از بهر عمری

گفتگو باشد و عطر صدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی

 آن لغزد محال است اینکه بتوانی ، بر آن چشمان خوابیده

دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی.

نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی ،

 به لبهایم کلام شوق بنشانی. محالست اینکه بتوانی دوباره قلب

 آرام مرا ، قلبی که افتاده ست از کوش بلرزانی ، برنجانی

محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی !

 تو می آیی ، یقیین دارم ؛

ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاک است

 دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد،

به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد ، جدا از تکیه گاهش در

پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد ،

جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو . . .

 دگر آن دست ها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد ، پریشانش

نمیسازد، دلی آنجا نمی بازد تو می آیی ، یقین دارم . . .

تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس . . .

آن گرما به جانم در نمیگیرد ، به جسم سرد و خاموشم دگر

 هستی نمی بخشد؛ اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم

ریزی دگر مستی نمی بخشد.

یقین دارم که می آیی ؛ بیا ! ای آن که نبض هستیم در

دستهایت بود ، دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود ،

 بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا

نقش تو را همچون گل سرخی ، به گلدان دل پاکیزه ی گرمم

برویانند . یقین دارم که می آیی ، بیا تا آخرین دم هم قدمهای

تو بالای سرم باشد ، نگاهت غرق در اشک پشیمانی بروی

پیکرم باشد دلت را جاگذاری شاید آنجا تا که سنگ بسترم

باشد .

                                 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۳ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak