ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

به عمق نومیدی  رسیده بودم و تاریکی چتر خود بر همه چیزکشیده بود، که عشق از راه رسید و روح مرا رهایی بخشید . فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم. حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم. اا کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد در دستانم، به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد. معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم.          هلن کلر

یادش بخیر روزهایی که واسه 20 ساله شدنم انتظار می کشیدم، چه آرزوها و چه برنامه هایی داشتم...    اما نفهمیدم که دقیقا تو همون سن 20 سالگی بدترین چیزا سرم میاد. تو این چند سال زندگی سگی، بدترین تحظات تنهایی و بدبختی رو توی همین سن 20 سالگیم تحمل کردم. چی میخواستم بشه ، چی شد...!!!              سالروز تولدم این چهار سال اخیر خیلی واسم نا امیدکننده و دردناک بوده. امروز هم همین حس مزخرفو دارم، دیگه نه آرزویی نه هدف خاصی،  هیچچچچچی!!!  همه چی واسم خسته کننده خسته کننده و مسخره شده . از آدمای به ظاهر مهربونش گرفته تا ....          دیگه نه خوش بینم نه بدبین ، هرچی احساس داغ تو وجودم داشتم ازبین رفت و یخ شد. دیگه هیچ ذوق و شوقی واسم نمونده !  حوصله ی خودمم ندارم.

 

 

پ.ن : احساسم هنگ کرده!!!!

 

پ.ن: 2هفته ی آخر 20سالگیم لحظه های به یادموندنی و قشنگی برای اولین بار واسم اتفاق افتاد. 

    

پ.ن :   داداش گلم، مهیار جونم با این که 15روز گذشته و قرار

بود اینجا واست یه تولد قشنگ بگیرم، اما بنا به دلایلی

 نتونستم این کارو انجام بدم.  ببخش عزیزمماچ تولدت مبارک . 

              

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak