ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد.

این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ...      ( بوف کور )

بعضی دردها با آدم می مونن و تا زمان مرگ روح و جسمو مثل خوره میخورند. نه می توان به کسی گفت و نه برای بقیه قابل درک است . دیگه نمی خواستم بیام اینجا، میخواستم بدون خداحافظی از اینجا برم!

 من از خستگی نوشتن روی کاغذ به اینجا پناه آوردم، روی کاغذ کسی نبود که منو بخونه و با نظراتش کمکم کنه، اما تو وبلاگ هم نمیشه همه چیو نوشت. چون یه عده ای هستن که نمی تونن درک کنن و با نظرایی که میدن باعث میشن فکرم ناخواسته خرابتر بشه ! اما دیگه واسم مهم نیست و فقط میخوام فکر آشفتمو اینجا تاحدی تخلیه کنم شاید سبک بشم. این مدتی که نیومدم هرروزش واسم پر از اتفاق بود، اتفاقهای خوبی که همه به نحسی تموم شد، و نتیجش این بود که ذهنم مشغول بشه از یک سوال !!!!؟؟؟؟؟         

   نمیدونم چرا همه چی داره برعکس اون چیزی که میخوام پیش میره ! تصمیم گرفتم یه مدتی خودمو بسپارم به دست روزگار و سکوت کنم. شایدم میخوام از مسئولیت شونه خالی کنم. نمیدونم! بگذریم...     

   دیشب تا صبح با خودم درگیر بودم ، خیلی فکرم مشغول بود، دیگه به حد انفجار رسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم، هیچ کار دیگه ای هم برای خلاصی ازین وضع نمی تونستم انجام بدم و فکرمو متمرکز کنم. بین افکار تلخم و تنهایی شب فقط ساعت بود که با صدای تیک و تاکش سکوت رو می شکست و اعصابمو بهم میریخت. رفتم و باتریشو درآوردم، در همون لحظه به فکر این افتادم منی که همه چی واسم ارزششو از دست داده ، دیگه زمان چه بدردم میخوره؟؟  دیگه تو اتاقم از ساعت استفاده  نمیکنم تا دوباره صداش مزاحم افکارم تو سکوت تنهاییم بشه!!   اما تا کی این ذهن مریضم میخواد ذره ذره وجودمو آب کنه؟ من که همینجوری دارم از بین میرم، دیگه این مشغله های فکری واسه چیه؟؟!!   می خوام یه مدتی به خودم استراحت بدم و بازم صبر کنم ببینم چی پیش میاد! از جون کندن و امیدوار بودن و دنبال راه حل گشتن خسته شدم.              بهار ، امسال با یادآوری تمام بدبختیام ازم استقبال کرد.                                  خدا جون اینم بمونه...                                                                              خودت بهتر میدونی که من چقدر بی ننگم، دیگه نمیگم کمکم کن تا دردام کم بشه و یا راحتم کن، امسال دعام اینه که ازین بدتر هم اگه مشکلو بدبختیه واسم بیار !! شاید فرجی شد عکس دعام گرفت.  آخه تو زندگی من همه چی برعکس شکل می گیره ...  هان ؟؟  ...   چی خدا جونم؟ .... آهان باشه لوت نمیدم ...                 به هرحال اینم از زندگی من!                                                                 هرکسی تو این دنیا به هر نحوی داره از این زندگی می کشه                          و منم یکی از اونا....

 

قلب  دوستای عزیزم ازینکه پست اول سال جدید رو اینجور از غم و غصه نوشتم شرمنده ام. منو بخاطر این آپم ببخشید. از همتون عذر میخوامخجالت

قلب  یه توصیه هم واسه ی بعضی کتابخونای تعصبی عزیزم دارم که بغیر از روخونی  به محتوای کتاب هم توجهی بکنن ! ضرری نداره چشمک

سوال چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak