ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

 

 

 

 نمی دانم چه می نویسم ، تیک و تاک ساعت همین طور

 بغل گوشم صدا می دهد. می خواهم آن را بر دارم و از

پنجره پرت کنم بیرون ، این صدای هولناک که گذشتن

زمان را در کله ام با چکش می کوبد !!!

هیچ کس نمی تواند پی ببرد . هیچکس باور نخواهد کرد ، به

کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود ، می گویند : برو سرت

 را بگذار بمیر . اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد ،

وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند ،

 مرگی که می خواهد بیاید ولی با انتظارش تو را می کشد .

 همه از مرگ می ترسند و من از زنگی سمج خودم.

چه می شود کرد ؟ سرنوشت ، پر زور تر از من است .

خوب بود که آدم با همین آزمایش هایی که از زندگی دارد ،

می توانست دوباره به دنیا بیاید و زندگانی خودش را

 از سر نو اداره بکند ! اما کدام زندگی ؟

 آیا در دست من است؟ چه فایده دارد ؟

 یک قوای کور و ترسناکی بر سر ما سوارند ، کسانی هستند

 که یک ستاره ی شوم ، سرنوشت آنها را اداره می کند ،

زیر بار آن خرد می شوند و می خواهند که خرد بشوند ...

دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای ، آنچه که در من انسانی

بود ، از دست دادم . گذاشتم گم بشود . در زندگانی ، آدم باید

 یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان ! من هیچ کدام از آنها

نشدم ، زندگانی ام برای همیشه گم شد . من خود پسند ،

 ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم ، حال دیگر غیر ممکن

 است که بر گردم و راه دیگری در پیش بگیرم .

دیگر نمی توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ،

 با زندگانی گلاویز بشوم ، کشتی بگیرم ،

 شماهایی که گمان می کنید در حقیقت زندگی می کنید،

کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید ؟

 من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم ،

 نه به چپ بروم و نه به راست ، می خواهم چشمهایم را به

آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم . نه ، نمی توانم از

سرنوشت خودم بگریزم ، این فکرهای دیوانه ، این احساسات

، این خیال های گذرنده که برایم می آید ، آیا حقیقتی نیست ؟

 در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر

 می آید تا افکار منطقی من . گمان می کنم آزادم ولی جلوی

 سرنوشت خودم نمی توانم کمترین ایستادگی بکنم .

افسار من به دست اوست ، اوست که مرا به این سو و آن سو

 می کشاند . پستی ، پستی زندگی که نه می توانند از دستش

بگریزند ، نه می توانند فریاد بکشند و نه می توانند نبرد

بکنند، زندگی احمق . حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه

 خواب هستم ، نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید ،

من با مرگ آشنا و مانوس شده ام . یگانه دوست من است ،

تنها چیزی است که از من دلجویی می کند . خسته شدم ،

 چه مزخرفاتی نوشتم ؟ با خودم می گویم :‌ برو دیوانه ،

کاغذ و مداد را دور بینداز ، پرت گویی بس است . خفه بشو،

پاره بکن ، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد،

چگونه مرا قضاوت خواهند کرد ؟ اما من از کسی رو در

بایستی ندارم ، به چیزی اهمیت نمی گذارم ،

به دنیا و مافی هایش می خندم. هرچه قضاوت آنها درباره ی

 من سخت بوده باشد ، نمی دانند که من پیشتر ، خودم را

سخت تر قضاوت کرده ام . آنها به من می خندند ،

 نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم ؛ من از خودم و از

همه ی خواننده های این مزخرف ها  بیزارم. 

 

 

 

بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com چه خوب بود میتونستم کاسه ی سرمو باز کنم و

همه ی این توده ی نرم خاکستری پیچ پیچ کله ی خودمو

درآورده بندازم دور ، بندازم جلوی سگ.

 

بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com  چه روزای خوبی میتونست بشه که نشد...

بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com سالروز وفات بانوی موسیقی ایران هایده عزیز را به

دوستداران هنر ایرانی تسلیت عرض می نمایم.

 

 بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com  دوره ی ارزانیست ... شرف اینجا ارزان است ... تن عریان ارزان ...

آبرو قیمت یک تکه نان ... و دروغ از همه چیز ارزانتر ....

و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان !!!

بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com خداوندا به من فضیلتی عطا فرما  تا با کفش های کسی که راه

نرفته ام در مورد راه رفتن او اظهار نظر نکنم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak