ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

ای تنها هم آغوش من

بیا که احساسم را برایت دست نخورده نگاه داشته ام

و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام !

بیا که می خواهم وقتی دستانت را به روی قلبم می گذاری

٬از فرط لذت قطره های اشک بر گونه ات

بدرخشد . می خواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی ...

می خواهم اشکهایت تمام احساسم را خیس کند .

بیا که سالهاست سر به دیوار نهاده ام . 

بیا ای تنها هم آغوش من ............. بیا  

مرا به آغوشت راه بده ...

بیا چشمانمان را ببندیم ... می خواهم وقتی لبهای معصوممان

به هم گره می خورد و هر دو از لذت ٬

در آغوش هم نفس نفس می زنیم ٬

 از لذت متناهی جسممان ٬‌وجود نا متناهی خداوند را با

چشمان بسته تصور کنیم ... چشمانت را باز نکن ... نه ! نه !

لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده ...

اما گونه هایمان از اشک خیس است


   

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak