ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

چه آشنا بود صدای رقصان ماه که مرا بی وقفه فریاد میکرد.

واژه ای در شب مرا به سکوت وا می داشت.

واژه ای پر از دردهای خوشایند و

پر از لذت های ساختگی...

این در واقع الهامی است از سوی کهکشان.

و تا آنجا که نور زنده است ادامه می یابد.

بشنو، ای ذهن شاداب زمین،

گرمایت روزی یخ میزند، در نهایت تابش عشق، اگر...

آن را باور نداشته باشی.

می دانم که در کنارم حضور داری...

می دانم که هستی.

اما...

بنگر...

بنگر به خاطر تمام رویاهایم که با تو سپری می شود.

بشنو...

بشنو به خاطر تمام حرفهایم که

در اوج بدی به اثبات خوبی منجر می شود.

دوستم بدار...

به خاطر عشق...

واژه ای درون سینه ستاره ها که کم و زیاد

به معنای مرموزی به جانت نفوذ می کند.

روحش، روحت را شتابان می یابد و

تو انگار میکنی پرتویی هستی از جانب او

که نور بتابانی تا آنجا که نهایت ندارد.

پس...

دوستم بدار...

به خاطر زندگی، این الهام کهکشان.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak