ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

وجودم تاریک است.

درست مثل رنگ خالص بدی.

خبری از معجزه نیست.

ناجی من فراری شده.

ازبس که کلاغ روی بام سیاه بود،

سایه اش ارزان خود را به باد فروخت.

حالا، هوا نیز برایم سنگین است.

حتی نگاه ستاره نیز سنگین است.

چه کنم با قلب سیاهم؟!

که اگر اندکی روشن می نمود،

تو از آن نمی گریختی.

اما، ای کاش میدانستی،

قلبم بخاطر شعله های جان گداز عشق سوخت.

و آن چیزی که تو دیدی خاکستر سیاهش بود،

نه وجودی که در اوج سیاهی عاشق مانده!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak