ّّّّّ ღღღ بوف تنهایی من ღღღ

و اشک مرا هیچ کس ندید تا کنارم بنشیند و دلداریم بدهد.

 هیچ کس نفهمید که خورشید چقدر دیر طلوع کرد ،

 دل من هزار بار با یادش خروشید و انقلاب کرد و من با

تازیانه ی عقل این شورش را خفه کردم.

من به اندازه ی یک آسمان دلم گرفته ، میخواهم گریه کنم ،

میخواهم فریاد بزنم کاش میتوانستم خود را از خود بیچاره ام

بگیرم کاش میتوانستم نباشم ؛ بمیرم .

کاش می توانستم خود را از این شب طولانی رویاها برهانم ،

کاش می توانستم خاموش شوم و زبان فروبندم ، فنا شوم ،

 محو شوم . . .

 من از این روزگار خسته شده ام ؛ از این لحظه هایی که حال

مرا نمی فهمند و کند می گذرند بیزارم.

من از تمام شاید ها و باید ها متنفرم . . . . .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۳ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط °•.ღ.•°مهسا °•.ღ.•° نظرات ()


Design By : Pichak